بخش نظرات

امیدوارم از حضور در وبلاگ قماراحساس لذّت ببرید

در این بخش می توانید نظرات خود را دربارۀ وبلاگ

ومطالبی که خوانده اید به ثبت برسانید.

عشق دلیل میخواد ؟


دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

به خاطر همینه که من هنوزم عاشقتم.....

نظره تو چیه؟

شعرهای عاشقانه


سنگ قبر من :


بر سنگ قبر من بنویسـید خسته بود

اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود


بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تـنها از این نظر که سـراپا شـکســته بود


بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود

چشمان او که دائم از اشک شسـته بود


بر سنگ قبر من بنویســید این درخت

عمری برای هر تبر و تیشه، دســــته بود


بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر

پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...

عشق چیه ؟ !

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

میدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و

آموزندس...

وقتي يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار

گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و

مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني،

نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش

دست نزنه.حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي

باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين

گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام

بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ،

گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا

همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت

يه ذره شده ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه

تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه

خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به

خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد

من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا

هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي

مال تو،ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه.

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

نظر تو چیه؟

رهگذری نیست


جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست


آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد

که در او از مه شادی اثری نیست که نیست


شاید این قسمت من بود که بی کس باشم

که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست


این دل خسته زمانی پر پروازی داشت

حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست


بس که تنهایم و یار دگر نیست مرا

بعد مرگ دل من چشم تری نیست که نیست


شب تاریک ، شده حاکم چشم و دل من

با من شب زده حتی سحری نیست که نیست


کامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

که به شیرینی مرگم شکری نیست که نیست

دوستم داری ؟


دختر پسري با سرعت 120 کيلومتر سوار بر موتور سيکلت...


دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت

به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي

نجات يافت حقيقت اين بود که همون اوّلای سرپايينی، پسر که سوار

موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه

درعوض خواست يکبار ديگه و برای آخرین بار از دختر بشنوه که دوستش داره ...

  نظرت چیه؟

خواب شیرین دیده ام


روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

 
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

 
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام


بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام


از : سیدحمیدرضا برقعی

عاشق شدن دو خط


دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .

و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .

و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :

ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .

و خط دومي از هيجان لرزيد .

خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ،

يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،

يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه .

خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت

شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و

دوباره زد زير گريه .

خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا

ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس

درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي

شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...

از صحراهاي سوزان ...

از کوهاي بلند ...

از دره هاي عميق ...

از درياها ...

از شهرهاي شلوغ ...

سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم

نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را

ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر

ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما

به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج

ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون

بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .

و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .

نه در دنياي واقعيات .

آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .

اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .

« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »

خط اولي گفت : اين بي معنيست .

خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟

خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .

خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش

نقاشي ميکرد .

خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .

خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .

خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام

پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.

عشوه نما

   امشب زکام لبت غنچه وام کن

                                 دستی بزن،عشوه نما،دیده خام کن

             عمری ز عشق تورنجیده ام بیا ودمی

                                 با یک نگاهِ خود، درد مرا التیام کن

             عهدی ببند تاکه شود رام حسرتم

                       عشقت، به غیرِ منِ مجنون صفت حرام کن

             قلبم نبود بتکده از عشق دیگران

                       این دل فقط برای توست،به خوداحترام کن

             بغضی گرفته راه نفس های خسته را

                        دیگربس است، این جور وجفا راتمام کن

             گر می کنی به رقیبان سلام صدها بار

                              یکبار بر دل شکستۀ ما هم سلام کن

             من روزه دارِ عشق توأم،نمی دهی افطار؟

                              با بوسه ای زلبت، باز این صیام کن

             سایه نشین عشق توبودم تمام عمر

                            این سایه را به روی سرم مستدام کن

                                                                                                 (عماد)

                                                                              سید احمد مصطفوی

طلب عشق ز هر.. نکنیم


یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم ***

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم ؛

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد ***

بهرِ بهبود ولی فکر دوایی نکنیم ؛

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم ***

شِکوه از غیر، خطا هست خطایی نکنیم ؛

یاور خویش بدانیم خدایاران را ***

جز به یاران ِ خدادوست وفایی نکنیم ؛

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ***

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم ؛

گر که دلتنگ از این فصل ِ غریبانه شدیم ***

تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم ؛

گِله هرگز نبُود شیوه ی دلسوختگان ***

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم ؛

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ***

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم ؛

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ***

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم ؛

و به هنگام نیایش سرسجاده ی عشق ***

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم ؛

مهربانی صفت بارز عشاق خداست ***

یادمان باشد از این کار اِبایی نکنیم …

ده تای بچگی


بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود

از بابا بستنی که می خوا ستم 10 می خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم

خلا صه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود

حالا نمی دونم که دنیا چقدره نهایت دوست داشتن چندتاست

ده تا بستنی هم کفافمو نمی ده خیلی هم طمع کار شده ام

اما می خوام بگم دوستت دارم می دونی چقدر؟ به اندازه همون ده تای بچگی.


 ***

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم

بیشتر دلتنگیم ............

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن

نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفمون رو نمیفهمه !

دنیا عوض شده ست


آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست

یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست


سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست


خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم

خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست


آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید

اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست


حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست


تنها راه برای رسیدن


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق

 لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد

 سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.

 مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو

 می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

 لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!

 همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ

 هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که

 میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره،

 بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.

 آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.

 مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

 دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.

 می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم.

 ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ،

 تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!

 علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی،

 چرا کنارم نمیای؟!

 کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش

 رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

 علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

 حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،

 همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم

تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!

روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون

 بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت

 کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.

 یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه

می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا

ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی

 که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی

نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را

از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی

 بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود

 نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

 پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم

ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه.

 همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس

 چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده.

 می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.

 منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش

 ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار

 پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت

 آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

 صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که

 خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد

 دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم

 اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

 حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه

 دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و

 باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نظر تو چیه؟

بیچاره مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول میخورد

هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز میگذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب در آید از در یک خانه فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :

تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمیشود .

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب .

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت

نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه های محلی که میسرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم بحال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره یاسین چکید

مادر بخاک رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر بغرفه باغی نشسته بود

شاید که جان او بجهان بلند برد

آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور

یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او

اما خلاص میشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت .

آینده بود و قصه بیمادری من

ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را بضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز :

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد بمغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :

بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

 ای وای مادرم



استاد شهریار

پیرمرد عاشق


پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر

در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.

مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها،

پرستارانبه او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو

رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله

دارد ونیازی به عکسبرداری نیست"

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین

از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.

من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!"

پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم.

که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.

او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد.

" پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او

میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:"

اما من که او را مي شناسم



روزای خیلی طلائی یادته؟


روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟


دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟


رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟



عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟


یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟



دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های اقاقیا ؟


زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟


نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟


چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟


حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

درآوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما 


تسلیت قلب صبورم


نه چشمی منتظر مانده به راهم
                
                 نه میدانم که چه بوده گناهم

نوشتی سوی غم تبعید  گردد

                  چرا محکوم این  بخت سیاهم

چرا حبس ابد بر دل نوشتی

                   چرا بازندهء‌ٰ این دادگاهم

مگر دیوارکوته تر زمن نیست

                   مگر پاسخ ندارد دادخواهم

چو فهمیدی که چشم خیس دارم

                    زدی زنجیر بر راه نگاهم

چو گفتم عشق گغتی قل بیارید

                   به پاهایش زنیدو دستها هم

چو گفتم دل دهانم را شکستی

                   بگفتی که کنید آتش فراهم

بیاندازید درآتش دلش را

                   ز حکمش ذره ای هرگز نکاهم

ندارم باکی از آتش بیانداز

                    بسوزد آتشت را سوز آهم

بگفتی خون او برخاک ریزید

                    گلی روئید بین قتلگاهم ..

                                                                              (عماد)

                                                                                            سید احمد مصطفوی

زیباترین قلب !


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام

آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و

همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد

اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود

و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ

تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با

قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را

با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام

من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را

به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو

عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛

چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني

بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم

روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام

پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي

لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و

بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه

عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

کج میرویم

دل خوش ازآنیم که حج میرویم

غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم


کعبه به دیدار خدا میرویم

 او که همینجاست کجا میرویم


حج بخدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست


دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هرکه علی گفت که درویش نیست


صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب

داستان دیوانگی و عشق


زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها

دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬... دو٬... سه٬... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک

دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او

گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت

داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬

فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام

آدم های عاشق سرک می کشند ...


من به آمار زمین مشکوکم


دوباره دست هایم را می گیری

دوباره پرواز می دهی مرا حوالی خیالت

ولی دوباه یک بال مانده تا اوج

دست هایم را رها می کنی

تا در حسرت دیدن اوج احساست

به قعر خیالت سقوط کنم


به شقایق سوگند که تو برخواهی گشت


 من به این معجزه ایمان دارم ...


 " منتظر باید بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "

................................

من به آمار زمین مشکوکم 


اگر این سطح پر از آدمهاست


پس چرا این همه آدم تنهاست !

مرد نابینا


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش

قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار

خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را

برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت

و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از

سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و

خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته

است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به

شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

بازم همون دورۀ بی سواتی

بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی
قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود



مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،‌توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!


آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟

چی مونده از صفای پارسال‌تون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟
حرفهای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟


خوشا به حال اون که تو محله‌ش

هوای عاشقی زده به کله‌ش
کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، بازدلنشینه
«تپش، تپش، وای‌از تپش» همینه
رد وبدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
«خاطرخواهی رسوایی داره» والا
وقتی طرف توکوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه
آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده
دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره
می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»
می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چیچیزم!»
می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»
می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»


اول عشق و عاشقی نگاهه

نگاه مثل آب زیرکاهه
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید
عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ نمی‌گه
نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»


حضور حضرت منیژه خاتون

چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم
خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین
شباهمه‌ش یادشما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم
شما رومثل ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی
کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا
به جای ماریاکری و گوگوش
نوا رگریه‌دار می‌کنم گوش
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سرسروری تو سرت کن
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت
بگین بله وگرنه دلگیر میشم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!
فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اند حماقتی اگر بگی نه
ببین تو آینه، آاخه این چه ریخته؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...
حرف زیادنزن، برو بینیم باااا...

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!

این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد
تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره
... درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»
 

این روزا عمر عاشقی دوروزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته، روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه
زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!


گذشت دوره‌ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن؟
دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر


من از رکود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدمانیست
کشته دلبرند وارتباطش
فقط برای برخی از نکاطش!
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت، از وجود آدما، پر
دلا، قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی


زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!

حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم
آدمو تو فکر خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم».
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپیمون
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون بازمنو کاشتی، رفتی!
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب
چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست

اما تو تعریفش همیشه دعواست
اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!


شاعر:ابوالفضل زرویی

آسمان نگهم بارانیست


غم آوارگی و دربدری،

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

مادر من غم هاست،مهد و گهواره ی من ماتم هاست،

قاصدک دریابم!

روح من عصیان زده و طوفانیست،

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم،

غم من صحراهاست،افق تیره او ناپیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوس عیسایی،

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای _غوغایی

قاصدک حال گریزش دارم،

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

پستی و مستی و بد مستی نیست

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست

زندانی


دل وحشت زده در سینه من می‌لرزید

            دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

                                آی همسایه زندانی من

                                         ضربه‌ی دست مرا پاسخ گوی

                ضربه دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها تنها

    وندر این زندان زیست

        ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

                                    پاسخی نشنیدم

 سال ها رفت که من

    کرده‌ام با غم تنهایی خو

        دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان

    چه صدایی آمد؟

        ضربه‌ای کوفت به دیواره زندان، دستی؟

                    ضربه می‌کوبد همسایه زندانی من

        پاسخی می‌جوید

                    دیده را می‌بندم

                            در دل از وحشت تنهایی او می‌خندم !!
"حمید مصدق"

ای دریغ


گفتم بهار


خنده زد و گفت

ای دریغ

دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم پرنده

گفت اینجا پرنده نیست

اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم

درون چشم تو دیگر؟

گفت دیگر نشان ز بادۀ مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکوت سکوتی گزنه نیست...


                                                           "حمید مصدق"